﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>25century's title</title>
    <description>25century's description</description>
    <link>http://25century.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>سورنا (سرباز میهن)</managingEditor>
    <lastBuildDate>Wed, 25 Apr 2012 17:57:39 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>کاوه آهنگر</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: georgia,palatino;"&gt;دادخواهی کاوه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: georgia,palatino;"&gt;در همین هنگام خروش و فریادی در بارگاه برخاست و مردی پریشان و داد خواه دست بر سر زنان پیش آمد و بی پروا فریاد بر آورد که&amp;laquo; ای شاه ستمگر ، من کاوه ام ، کاوه آهنگرم. عدل و داد تو کو؟ بخشندگی و رعیت نوازیت کجاست؟ اگر تو ستمگر نیستی چرا فرزندان مرا به خون می کشی؟ من هجده فرزند داشتم . همه را جز یک تن، گماشتگان تو به بند کشیدند و بجلاد سپردند. بد اندیشی و ستمگری را اندازه ایست. بتو چه بدی کردم که بر جان فرزندانم نبخشیدی؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: georgia,palatino;"&gt;من آهنگری تهیدست و بی آزارم ، چرا باید از ستم تو چنین آتش بر سرم بریزد؟ چه عذری داری؟ چرا باید هفده فرزند من قربانی ماران تو شوند؟ چرا دست از یگانه فرزندی که برای من مانده است بر نمیداری؟ چرا باید این تنها جگر گوشه من، عصای پیری من، یگانه یادگار هفده فرزند من نیز فدای چون تو اژدهائی شود؟&amp;raquo; ضحاک از این سخنان بی پروا به شگفت آمد و بیمش افزون شد. تدبیری اندیشید و چهره مهربان به خود گرفت و از کاوه دلجوئی کرد و فرمان داد تا آخرین فرزند او را از بند رها کردند و آوردند و به پدر سپردند. آنگاه ضحاک به کاوه گفت &amp;laquo; اکنون که بخشندگی ما را دیدی و دادگری ما را آزمودی تو نیز باید این نامه را که سران و بزرگان در دادجوئی و نیک اندیشی من نوشته اند گواهی کنی.&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: georgia,palatino;"&gt;شوریدن کاوه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: georgia,palatino;"&gt;کاوه چون نامه را خواند خونش به جوش آمد. رو به بزرگان و پیرانی که نامه را گواهی کرده بودند نمود و فریاد بر آورد که &amp;laquo; ای مردان بد دل و بی همت، شما همه جرأت خود را از ترس این دیو ستمگر باخته و گفتار او را پذیرفته اید و دوزخ را به جان خود خریده اید . من هرگز چنین دروغی را گواهی نخواهم کرد و ستمگر را دادگر نخواهم خواند.&amp;raquo; سپس آشفته به پا خاست و نامه را سر تا به بن درید و به دور انداخت و خروشان و پر خاش کنان با آخرین فرزند خود از بارگاه بیرون رفت. پیشگیر چرمی خود را بر سر نیزه کرد و بر سر بازار رفت و خروش بر آورد که&amp;laquo; ای مردمان، ضحاک مار دوش ستمگری نا پاک است. بایید تا دست این دیو پلید را از جان خود کوتاه کنیم و فریدون والانژاد را بسالاری برداریم وکین فرزندان وکشتگان خود را بخواهیم. تاکی بر ما ستم کنند و ما دم نزنیم؟&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: georgia,palatino;"&gt;سالاری فریدون&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: georgia,palatino;"&gt;سخنان پر شور کاوه در دلها نشست. مردم در پی کاوه افتادند و گروهی بزرگ فراهم شد. کاوه با چرمی که بر سر نیزه کرده بود از پیش می رفت و گروه داد خواهان و کین جویان در پی اومیرفتند، تا بدرگاه فریدون رسیدند.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: georgia,palatino;"&gt;بدو خبر دادند که مردمی خروشان و پر کینه از راه میرسند و کاوه آهنگر با چرم پاره ای که بر سر نیزه کرده از پیش میاید. فریدون درفش چرمین را بفال نیک گرفت. بمیان ایشان رفت و بگفتار ستمدیدگان . گوش داد. نخست فرمان داد تا چرم پاره کاوه را با پرنیان و زر و گوهر آراستند و آنرا &amp;laquo; درفش کاویانی&amp;raquo; خواندند. آنگاه کلاه کیانی بسر گذاشت و کمر بر میان بست و سلاح جنگ پوشید و نزد مادر خود فرانک آمد که &amp;laquo; مادر، روز کین خواهی فرا رسیده. من بکار زار میروم تا بیاری یزدان پاک کاخ ستم ضحاک را ویرن کنم. تو با خدا باش و بیم بدل راه مده.&amp;raquo; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: georgia,palatino;"&gt;چشمان فرانک پر آب شد. فرزند را به یزدان سپرد و روانه پیکار ساخت.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: georgia,palatino;"&gt;گرز گاو سر&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: georgia,palatino;"&gt;فریدون دو بردار داشت که ازو بزرگتر بودند. چون آماده نبرد شد نخست نزد برادران رفت و گفت&amp;laquo; برادران ، روز سرفرازی ما وپستی ضحاک ماردوش فرا رسیده. در جهان سر انجام نیکی پیروز خواهد شد. تاج و تخت کیانی از آن ماست و به ما باز خواهد گشت. من اکنون به نبرد ضحاک میروم. شما آهنگران و پولاد گران آزموده را حاضر کنید تا گرزی برای من بسازند.&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: georgia,palatino;"&gt;برادران ببازار آهنگران رفتند و بهترین استادان را نزد فریدون آوردند. فریدون پر گار برداشت و صورت گرزی که سر آن مانند سر گاومیش بود بر زمین کشید و آهنگران بساختن گرز مشغول شدند. چون گرز گاو سر آماده شد فریدون آنرا به دست گرفت و بر اسبی کوه پیکر نشست و به سرداری سپاهی که از ایرانیان فراهم شده بود و دمبدم افزوده میشد روی به جانب کاخ ضحاک نهاد.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: georgia,palatino;"&gt;فرستاده ایزدی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: georgia,palatino;"&gt;با دلی پر کین و رزمجو در پیش سیاه می تاخت و منزل به منزل می آمد تا شامگاه شد. آنگاه سپاه، بنه افگند و فریدون فرود آمد. در تیرگی شب جوانی خوب روی پری وار نزد او خرامید و با او سخن گفت و راه گشودن طلسم های ضحاک و باز کردن بند ها را به وی آموخت . فریدون دانست که آن فرستاده ایزدی است و بخت باوی یار است. شادان شد و چون خورشید بر آمد روی بجانب ضحاک گذاشت.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: georgia,palatino;"&gt;چون به کنار اروند رود رسید به رودبانان پیغام داد تا زورق و کشتی بیاورند و سپاه او را از آب بگذرانند. رئیس رودبانان عذر آورد که بی اجازه ضحاک نمی تواند فرمان بپذیرد . فریدون خشمگین شد و بر اسب نشست و بی پروا بر آب زد. سرداران و سپاهان وی نیز چنین کردند. رودبانان پراکنده شدند و به اندک زمانی فریدون با سپاه خود از رود گذشت و بخشکی رسید و بجانب شهر تاخت.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: georgia,palatino;"&gt;گشودن کاخ ضحاک&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: georgia,palatino;"&gt;چون بیک میلی شهر رسید کاخی دید بلند و آراسته که سر بر آسمان داشت و چون نوعروسی زیبا بود. دانست که کاخ ضحاک ستمگرست. گرز گاو سر را بدست گرفت و پا در کاخ گذاشت. ضحاک خود در شهر نبود. نگهبانان کاخ نره دیوان پیش آمدند . فریدون گرز را بر سر آنها کوفت و آنان را از پای در آورد . همچنان پیش می رفت و یاران ضحاک را بر خاک میانداخت تا به بارگاه رسید. تخت ضحاک آنجا بود. تخت را به دست آورد و بر آن نشست. سپاهان فریدون نیز در کاخ ضحاک جا گرفتند.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: georgia,palatino;"&gt;آنگاه فریدون به شبستان ضحاک که دختران خوب روی در آن گرفتار بودند در آمد و شهر نواز و ارنواز دختران جمشید را که از ترس هلاک رام ضحاک شده بودند بیرون آورد. دختران جمشید شادی کردند و اشک بر رخسار افشاندند و گفتند&amp;laquo; ما سالها در پنجه ضحاک دیو خو اسیر بودیم و از ماران او رنج می بردیم . اکنون یزدان را سپاس که به دست تو آزاد شدیم.&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: georgia,palatino;"&gt;فریدون به تخت نشست و شهر نواز و ارنواز را بر راست و چپ خود نشاند و نوید داد که بزودی پی ضحاک را از خاک ایران خواهد برید.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: georgia,palatino;"&gt;گزارش کند رو به ضحاک&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: georgia,palatino;"&gt;کلید گنجهای ضحاک بدست مردی بود بنام&amp;laquo; کندرو&amp;raquo; که با آنکه بیدادگری را چندان دوست نمی داشت نسبت بضحاک بسیار وفادار بود. کاخ ضحاک نیز بدست وی سپرده بود. چون به کاخ در آمد دید جوانی نیرومند و سرو بالا بر تخت ضحاک نشسته و گرزی گاو سر بدست دارد و شهرنواز و ارنواز را نیز بر دو طرف خود نشانده و بشادی و رامش مشغول است.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: georgia,palatino;"&gt;کندرو آرام پیش رفت و نماز برد و فریدون را ثنا گفت و ستایش کرد. فریدون او را پیش خواند و فرمان داد تا بزمی بسازد و خواننده و نوازنده بخواند و خوانی رنگین فراهم کند. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: georgia,palatino;"&gt;کندرو فرمان برد و هر چه فریدون دستور داده بود فراهم کرد. اما چون بامداد شد پنهان بر اسب نشست و تازان به نزد ضحاک رفت و گفت&amp;laquo; ای شاه، پیداست که به تخت از تو روی پیچیده. سه جوان دلاور از کشور ایران با سپاه فراوان بکاخ تو روی آوردند. از آن سه آنکه کوچکتر است گرزی گران چون پاره ای کوخ بدست دارد و خورشید وار می درخشد و اوست که همه جا پای پیش می نهد و سروری دارد. بکاخ تو در آمد و بر تخت نشست و همه کسان وپیروان تو فرماندار او شدند.&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: georgia,palatino;"&gt;ضحاک بر گشتن بخت را باور نداشت. گفت&amp;laquo; نگران مباش شاید اینان به مهمانی آمدند. از آمدن آنان شاد باید بود.&amp;raquo; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: georgia,palatino;"&gt;کندرو گفت &amp;laquo; شاها، این چگونه مهمانی است که با گرز گاو به مهمانی میاید و آن را بر سر نگهبانان قصر می کوبد و بر تخت تو مینشیند و آئین تو را زیر پا می گذارد؟&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: georgia,palatino;"&gt;ضحاک گفت&amp;laquo; غمگین مباش، گستاخی میهمان را می توان به فال نیک گرفت.&amp;raquo; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: georgia,palatino;"&gt;کندرو فریاد بر آورد که &amp;laquo; ای شاه اگر این دلاور مهمان است با شبستان تو چه کار دارد؟ این چگونه مهمانی است که زنان تو شهر نواز و ارنواز را از شبستان تو بیرون کشیده و با آنان راز می گوید و مهر می ورزد؟&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: georgia,palatino;"&gt;ضحاک چون این سخن بشنید چون گرگ بر آشفت و در خشم رفت و بر کندرو غضب کرد و زبان بدشنام گشود. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: georgia,palatino;"&gt;سپس سراسیمه بر اسب نشست و با سپاهی گران از بیراهه روی به جانب فریدون گذاشت.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: georgia,palatino;"&gt;نبرد ضحاک و فریدون&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: georgia,palatino;"&gt;چون ضحاک با سپاه خود به شهر رسید دید همه مردم شهر از پیر و جوان بر او شوریده و فریدون را به سالاری پذیرفته اند . مردمان چون از رسیدن سپاه ضحاک آگاه شدند یکباره بر آن تاختند. سپاهیان فریدون نیز به یاری آمدند. از بام و دیوار سنگ و خشت چون تگرگ بر سر سپاه ضحاک می ریخت. هنگامه جنگ چنان گرم شد که از گرد کارزار آسمان تیره گردید و کوه به ستوه آمد. ضحاک بر خود می پیچید و بر رشک حسد خون می خورد. وقتی دانست از سپاهش کاری ساخته نیست از لشکر جداشد و پنهان به کاخ خود که به دست فریدون افتاده بود در آمد. دید فریدون به جای وی فرمان می دهد و زر و گوهر می بخشد و ارنواز و شهر نواز نیز به خدمت او در آمده اند.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: georgia,palatino;"&gt;آتش رشکش تیز تر شد . خنجری آبگون از کمر بر کشید و به جانب دختران جمشید شتافت تا آنا را هلاک کند. فریدون بیدار بود. چون باد فراز آمد و گرز گاو سر را بر افروخت و سخت بر سر ضحاک کوفت. ترک ضحاک از آن ضربت سهمگین خردشد و ستمگر و ناتوان بر خاک افتاد. فریدون خواست به ضربه دیگر او را نابود سازد که باز پیک ایزدی ظاهر شد و به فریدون گفت&amp;laquo; او را مکش، او را در بند کن و در کوه دماوند زندانی ساز . زمان کشتن وی هنوز نرسیده.&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: georgia,palatino;"&gt;ضحاک در زندان&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: georgia,palatino;"&gt;پس فریدون بندی از چرم شیر فراهم کرد و دست وپای ضحاک را سخت به بند پیچید و او ررا خوار و زار بر پشت اسبی انداخت و بجانب کوه دماوند برد. در آنجا غاری ژرف بود. فرمود تا میخهای کلان حاضر کردند وضحاک بیداد گر را در غار زندانی ساخت و بند او را بر سنگ کوفت تا جهان از وجود نا پاکش آسوده باشد. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: georgia,palatino;"&gt;آنگاه فریدون بزرگان و آزادگان را گرد کرد و گفت &amp;laquo; ضحاک ستم پیشه سالها جور کرد و مردم این دیار را بخاک و خون کشید و از آئین یزدان و رسم داد ونیکی یاد نکرد. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: georgia,palatino;"&gt;یزدان پاک مرا بر انگیخت که روی زمین را از آفت ستم او پاک کنم. خدا را سپاس که توفیق یافتم و بر ستمگر چیره شدم. از من جز نیکی و راستی و آئین یزدان پرستی نخواهید دید. اکنون همه کردگار را سپاس گوئید و سلاح جنگ را به یکسو گذارید . بسر خان و مان خود روید و آرام و آسوده باشید.&amp;raquo; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: georgia,palatino;"&gt;مردمان شاد شدند و فرمان بردند. فریدون بر تخت شاهی نشست و بداد و دهش پرداخت. رسم بیداد بر افتاد و جهان آرام گرفت.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: georgia,palatino;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: georgia,palatino;"&gt;منبع :پژوهش های ایرانی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://25century.persianblog.ir/post/57</link>
      <author>سورنا (سرباز میهن)</author>
      <comments>http://25century.persianblog.ir/comments/383168/9335282/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-383168.post-9335282</guid>
      <pubDate>Wed, 25 Apr 2012 17:57:39 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>قائمشهر مازندران</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span id="ctl00_ContentPlaceHolder1_FormView3_FreeLabel" class="txt"&gt;قائم&amp;zwnj;شهر&amp;nbsp; در استان مازندران است که در گذشته آنرا شاهی می&amp;zwnj;نامیدند. جمعیت این شهر بر پایه آمار نفوس ومسکن سال 85 برابر با 174,246 نفر است. راه آهن سراسری در شمال وارد این شهر شده و سپس تا گرگان ادامه می&amp;zwnj;یابد. راههای اسفالته این شهر از فیروزکوه و همچنین از آمل به تهران متصل است.&lt;img src="http://century25.persiangig.com/image/veblog/new_folder/0tlfqg2uh4q6zz5rksj.jpg" alt="" width="380" height="286" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span class="txt"&gt;&amp;nbsp;کارخانه&amp;zwnj;های نساجی، گونی بافی، کنسرو سازی، فرش بافی، دستمال بافی حریر و پنبه پاک کنی در این شهر وجود دارد. نسبت به وسعتش پر تراکم&amp;zwnj;ترین شهر مازندران به حساب می&amp;zwnj;آید. علت این تراکم هم صنعتی بودن این شهر است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تاریخچه&lt;br /&gt;شهرستان قایم&amp;zwnj;شهر براساس شواهد و قراین از جمله اماکن مذهبی نظیر امامزاده یوسف رضا و یا آرامگاه علامه فقیه شیخ طبرسی از سابقه دیرینه تمدن و فرهنگ قبل از قرن ششم هجری خبر می&amp;zwnj;دهد و با توجه به سوابق موجود بنای اولیه این شهر در دوران قاجاریه با نام علی آباد نهاده شد که شامل قریه&amp;zwnj;ای با واحدهای تجاری و مسکونی در حوالی میدان طالقانی امروزی و محله&amp;zwnj;هایی در اطراف و روستاهای بزرگ نظیر چمنو (جمنان فعلی) قادیکلا و کوچکسرا در حاشیه بوده&amp;zwnj;است که بعد از انقراض دوران قاجاریه و آغاز حکومت رضا خانی به لحاظ موقعیت خاص منطقه&amp;zwnj;ای (محل عبور کاروانهای تجارتی و زیارتی از استان&amp;zwnj;های همجوار مانند تهران گیلان و خراسان). حکومت آن زمان را بر آن داشت که در شهر واحدهای صنعتی کوچک و بزرگ از قبیل کارخانجات نساجی و گونی بافی و چوب بری و شالیکوبی دایر کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نام کهن این شهرستان عشق آباد، قصر شیرین و علی آباد بود. قایم&amp;zwnj;شهر حدود 75 سال قبل شهری کوچک به نام علی آباد بود. ساکنان اصلی شهرستان قایم&amp;zwnj;شهر از نژاد تپوری (ساکنان اصلی مازندران) هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چمعیت آن چند صد نفر بود و روزهای چهار شنبه در آن بازار هفتگی برپا می&amp;zwnj;شد. از سال 1308 به تدریج کارخانه&amp;zwnj;های صنعتی در این شهر احداث شد. و این عوامل و نیز احداث راه آهن سراسری موجبات توسعه آن را فراهم آورد. این مسایل باعث شد که مردم از اطراف و اکناف و سایر ولایات کشور به این سامان مهاجرت نمایند و نهایتا در سال 1313 علی آباد تبدیل به شهرستان شاهی شد و در این مقطع از زمان با احداث راه آهن سراسری و توسعه صنایع نساجی در این شهرستان کم کم به جمعیت و توسعه عمرانی و ساخت و ساز شهر افزوده شد. در سال 1357 پس از انقلاب اسلامی نام این شهر به قایم&amp;zwnj;شهر تغییر یافت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از آثار تاریخی و اماکن مذهبی قایم&amp;zwnj;شهر، می&amp;zwnj;توان به امامزاده ها، از جمله امامزاده محمد در جاده کیاکلا، آرامگاه شیخ طبرسی در دهستان بالا تجن و تپه&amp;zwnj;های باستانی به ویژه تپه باستانی گردکوه در جمنان را نام برد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وضعیت جغرافیایی&lt;br /&gt;با توجه به سوابق موجود بنای اولیه این شهر در دوران قاجاریه با نام علی آباد نهاده شد که شامل قریه&amp;zwnj;ای با واحدهای تجاری و مسکونی در حوالی میدان طالقانی امروزی و محله&amp;zwnj;هایی در اطراف و روستاهای بزرگ نظیر چمنو (جمنان فعلی - که در حال حاضر بخشی از خود شهر می&amp;zwnj;باشد) قادیکلای بزرگ و کوچکسرا در حاشیه بوده&amp;zwnj;است که بعد از انقراض دوران قاجاریه و آغاز حکومت رضا خانی به لحاظ موقعیت خاص منطقه&amp;zwnj;ای (محل عبور کاروانهای تجارتی و زیارتی از استان&amp;zwnj;های همجوار مانند تهران گیلان و خراسان).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رودخانه&amp;zwnj;ها&lt;br /&gt;رودخانه&amp;zwnj;های تلار و سیاهرود از ارتفاعات کوههای شهرستان سوادکوه، در جنوب شهرستان قایم&amp;zwnj;شهر سرچشمه گرفته و پس از مشروب کردن شهرهای سواد کوه، سیاهرود از شرق و تلار از غرب قایم&amp;zwnj;شهر گذشته و به دریای خزر می&amp;zwnj;ریزند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جمعیت&lt;br /&gt;جمعیت شهرستان قایم&amp;zwnj;شهر بر اساس سرشمار سالی 1385 نزدیک به 300,000 نفر است. این شهرستان در حال حاضر از دو شهر قایم&amp;zwnj;شهر و کیاکلا و یک بخش مرکزی تشکیل شده&amp;zwnj;است. ترکیب جمعیتی شهرستان با توجه به مهاجرپذیر بودن آن شامل اقوام مختلفی از جمله سوادکوهی&amp;zwnj;ها، آذری&amp;zwnj;ها، شهمیرزادی&amp;zwnj;ها، سمنانی&amp;zwnj;ها، گرمساری&amp;zwnj;ها، بربری&amp;zwnj;ها، مهاجرین پراکنده دیگری از سایر مناطق ایران و کشورهای مجاور(بویژه مهاجران انقلاب سرخ شوروی سابق) و ساکنان بومی است که اغلب آنها ضمن تسلط بر زبان فارسی کشور، به زبان مازندرانی و تعدادی نیز علاوه بر مازندرانی، به زبانها و لهجهه&amp;zwnj;های آذری، گیلانی، سمنانی، شهمیرزادی و... سخن می&amp;zwnj;گویند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منابع طبیعی و جنگلها&lt;br /&gt;با توجه به اوضاع طبیعی شهرستان قایم&amp;zwnj;شهر، بارش و رطوبت جهت ایجاد پوشش گیاهی فراهم است. البته پوشش گیاهی در تمام نقاط آن یکسان نیست زیرا تا ارتفاع 2000 متری که نفوذ رطوبت دریآی خزر از بین رفته و یآ به کمترین مقدار می&amp;zwnj;رسد، از تراکم جنگل بسیار کم می&amp;zwnj;شود و بمرور بجای جنگل مراتع جایگزین می&amp;zwnj;شود. در شهرستان قایم&amp;zwnj;شهر فصل خشک به طور کامل وجود ندارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جنگل&lt;br /&gt;شروع جنگل قایم&amp;zwnj;شهر از کوه پایه&amp;zwnj;های البرز شمالی است که دارای حداکثر بارندگی است و میزان گسترش جنگل در گذشته به طرف دشت بیشتر بوده&amp;zwnj;است که به مرور به منظور تهیه اراضی مزروعی، درختان جنگل کاملاً بریده شده&amp;zwnj;اندو یا به صورت بقایای جنگل مخروبه با درختان پهن برگ دیده می&amp;zwnj;شوند. به طور کلی جنگل&amp;zwnj;ها در حاشیه جنوبی قایم&amp;zwnj;شهر دارای تراکم بیشتری است و انواع درختان مانند راش، ممرز، توسکا و کلهر ملج انجیلی و... را می&amp;zwnj;توان دید. پارک جنگلی تالار نیز یکی از پارکهای جنگلی معروف شهرستان قایم&amp;zwnj;شهر است که در سال 1371 تأسیس شده و مساحت آن بالغ بر 160 هکتار است. فرآورده&amp;zwnj;های جنگلی عبارت است از: ذغال، چوب، هیزم، چوب آلات تبدیلی...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این جنگل در 10 کیلومتری قایم&amp;zwnj;شهر قراردارد. و پوشیده از درختان آزاد، ممرز، توسکا، بلوط، اوجا، ملچ، عرعر، انجیر، ولیک، شمشاد، انار، بوته تمشک و.. با چشم اندازهایی بسیار زیبا و بدیع دارای امکانات بهداشتی و تفریحی مثل زمین فوتبال میباشد.&lt;br /&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://century25.persiangig.com/image/veblog/new_folder/42ddc3076fe244b1a167.jpg" alt="" width="346" height="281" /&gt;&lt;br /&gt;وضعیت کشاورزی و دامپروری&lt;br /&gt;اراضی حاصلخیز این شهرستان استعداد سرشاری جهت کشت محصولات متنوع مخصوصا گندم، جو، برنج، صیفی&amp;zwnj;جات، لوبیای روغنی و... دارد. پرورش گاو و گوسفند و بز نیز در نواحی مختلف جلگه&amp;zwnj;ای و کوهپایه&amp;zwnj;ای و با استفاده از امکانات هر روستا متداول است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;موقعیت فرهنگی&lt;br /&gt;ترکیب جمعیتی و ادغام قومیت&amp;zwnj;های مختلف، در کنار سایر عوامل تاریخی، ارتباطی، صنعتی و غیره، موقعیت و خصوصیات فرهنگی ویژه&amp;zwnj;ای را به&amp;zwnj;وجود آْورده&amp;zwnj;است. این شهرستان از نظر درصد با سوادی مردم دارای رتبه اول در استان است. جمعیت افراد با سواد در قایم&amp;zwnj;شهر 89,3 درصد است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span class="txt"&gt;&lt;img src="http://century25.persiangig.com/image/veblog/new_folder/f40c7dc6885245f4a171.jpg" alt="" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://25century.persianblog.ir/post/56</link>
      <author>سورنا (سرباز میهن)</author>
      <comments>http://25century.persianblog.ir/comments/383168/9286241/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-383168.post-9286241</guid>
      <pubDate>Tue, 17 Apr 2012 05:40:09 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ستاره پرنور ایران و قلب ایران</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img src="http://century25.persiangig.com/audio/Night_Cyrus_tafreshi.jpg" alt="" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://25century.persianblog.ir/post/55</link>
      <author>سورنا (سرباز میهن)</author>
      <comments>http://25century.persianblog.ir/comments/383168/9189852/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-383168.post-9189852</guid>
      <pubDate>Fri, 30 Mar 2012 10:08:36 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بوستان ناجی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: comic sans ms,sans-serif;"&gt;ا&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: georgia,palatino;"&gt;ین عمارت و باغ از املاک شخصی به نام ناجی بوده که پس از اهدا به شهرداری بصورت باوستان بازسازی شده. این بوستان در بلوار خروجی شهر یزد بطرف کرمان بنام بلوار شهید دشتی قرار دارد و مکان مناسبی برای تفریح و استراحت مسافرانی می باشد که از این مسیر عبور می کنند.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;img src="http://century25.persiangig.com/video/6290217.jpg" alt="" width="386" height="346" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;img src="http://century25.persiangig.com/video/image.jpg" alt="" width="411" height="351" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://25century.persianblog.ir/post/54</link>
      <author>سورنا (سرباز میهن)</author>
      <comments>http://25century.persianblog.ir/comments/383168/9189816/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-383168.post-9189816</guid>
      <pubDate>Fri, 30 Mar 2012 09:58:07 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یزد</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;یخچال خشتی ابرکوه&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;این یخچال خشتی که هنوز از دوران قاجار برجای خود استوار است در مدخل ورودی شهر ابرکوه در استان یزد &amp;nbsp;قرار گرفته که دور گنبد آن 64 متر و ارتفاع آن 22 متر و ضخامت دیوارهای آن حدود 3 متر و عمق انباریخ آن 4 متر می باشد .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://images.persianblog.ir/375299_sW39HS8L.jpg" alt="" width="327" height="237" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://images.persianblog.ir/375299_83Pw6SeV.jpg" alt="" width="400" height="563" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://25century.persianblog.ir/post/53</link>
      <author>سورنا (سرباز میهن)</author>
      <comments>http://25century.persianblog.ir/comments/383168/9172853/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-383168.post-9172853</guid>
      <pubDate>Mon, 26 Mar 2012 14:54:59 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ابر قو</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;بادگیر دو طبقه ای خانه آقازاده (ابرقو) :&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;بادگیر دو اشکوبه ای یا دو طبقه ای خانه آقازاده در ابرقو استان یزد یکی از دیدنی های این استان کویری می باشد که قدمت این بنا مربوط به دوران قاجار می باشد .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://images.persianblog.ir/375299_4hMQW7DA.jpg" alt="" width="206" height="142" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/375299_hGdCeWtT.jpg" alt="" width="500" height="351" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://25century.persianblog.ir/post/52</link>
      <author>سورنا (سرباز میهن)</author>
      <comments>http://25century.persianblog.ir/comments/383168/9172799/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-383168.post-9172799</guid>
      <pubDate>Mon, 26 Mar 2012 14:44:18 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دیباج</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="line-height: 250%; font-family: 'Tahoma', 'sans-serif'; font-size: 10pt;"&gt;شهر دیباج در فاصله 54 کیلومتری شمال شرقی شهرستان دامغان در مسیر جاده دامغان به گلوگاه مازندران قرار دارد.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 250%; font-family: 'Tahoma', 'sans-serif'; font-size: 10pt;"&gt;در بهاران زیباترین چشم اندازها را پیش روی ساکنان و مسافران می گشاید. &amp;nbsp;عنوان دیباج &amp;laquo;چهارده&amp;raquo; از کنیه امامزاده محمد، فرزند بلافصل امام جعفر صادق(ع) مدفون در این شهر شهرت یافته است.&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 250%; font-family: 'Tahoma', 'sans-serif'; font-size: 10pt;"&gt;جمعیت این شهر&amp;nbsp; 3385 نفر می باشد.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 250%; font-family: 'Tahoma', 'sans-serif'; font-size: 10pt;"&gt;منابع اصلی آن درآمد مردم در بخش کشاورزی بوده که عمده ترین محصولات زراعی آن شامل: سیب زمینی، گندم، جو، یونجه از محصولات باغی شامل گردو، گیلاس، زردآلو، گلابی می باشد. در بخش دامداری وجود مراتع سه گانه ییلاقی، قشلاقی و میان بند، نگهداری دامهای دشتی را نسبتاً خوب ارزیابی نمود. در بخش صنعت و معدن می توان از صنایع ریخته گری آلومینیوم (شرکت آلدا) و شرکت ذغال سنگ البرز شرقی (معادن کلاریز و طزره و...) را نام برد. در بخش صنایع دستی می توان به قالی بافی و گلیم بافی اشاره کرد. &lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: 'Tahoma', 'sans-serif'; font-size: 10pt;"&gt;مکانهای دیدنی و گردشگری و تاریخی حوزه شهر می توان به چشمه علی ، آب درمانی (باد آب) تنگه زندان لارکوه، بقعه مبارک امامزاده محمد دیباج که قدمتی حدود 800 سال دارد که شاهرخ بانی آن بوده است، اشاره کرد.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://25century.persianblog.ir/post/51</link>
      <author>سورنا (سرباز میهن)</author>
      <comments>http://25century.persianblog.ir/comments/383168/9170313/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-383168.post-9170313</guid>
      <pubDate>Mon, 26 Mar 2012 03:49:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>درخواست همکاری</title>
      <description>&lt;p&gt;درود و شادباش به مناسبت فرا رسیدن سال 1391 شمسی و جشن نوروز باستانی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از دوستانی که علاقه مند به نوشتن مطلب در این وبلاگ رو دارن تقاضا میکنم که آدرس ایمیل خودشون رو به همراه اسم کوچیکشون به ایمیل من domehri_h@yahoo.com بفرستند و به ما در شناساندن&amp;nbsp;کشور عزیزمون ایران&amp;nbsp;به دوستانمون کمک کنند.&lt;img src="http://images.persianblog.ir/375299_QVpvHQLV.jpg" alt="" width="435" height="314" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://25century.persianblog.ir/post/50</link>
      <author>سورنا (سرباز میهن)</author>
      <comments>http://25century.persianblog.ir/comments/383168/9170303/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-383168.post-9170303</guid>
      <pubDate>Mon, 26 Mar 2012 03:39:18 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آیا می دانستید چرا پشت سر مسافر آب بر زمین می ریزند؟</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;هرمزان در سمت فرمانداری خوزستان انجام وظیفه می&amp;zwnj;کرد. هرمزان که یکی از فرمانداران جنگ قادسیّه بود. بعد از نبردی در شهر شوشتر و زمانی که هرمزان در نتیجه خیانت یک نفر با وضعی ناامید کننده روبرو شد، نخست در قلعه&amp;zwnj;ای پناه گرفت و به ابوموسی اشعری، فرمانده تازیها آگاهی داد که هر گاه او را امان دهد، خود را تسلیم وی خواهد کرد. ابوموسی اشعری نیز موافقت کرد از کشتن او بگذرد و ویرا به مدینه نزد عمربن الخطاب بفرستد تا خلیفه درباره او تصمیم بگیرد. با این وجود، ابوموسی اشعری دستور داد، تمام 900 نفر سربازان هرمزان را که در آن قلعه اسیر شده بودند، گردن بزنند. (البلاذری، فتوح البُلدان، به تصحیح دکتر صلاح&amp;zwnj;الدیّن المُنَجَّذ (قاهره: 1956)، صفحه 468)&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;پس از اینکه تازیها هرمزان را وارد مدینه کردند، ... لباس رسمی هرمزان را که ردائی از دیبای زربفت بود که تازیها تا آن زمان به چشم ندیده بودند، به او پوشاندند و تاج جواهرنشان او را که &amp;laquo;آذین&amp;raquo; نام داشت بر سرش گذاشتند و ویرا به مسجدی که عمر در آن خفته بود، بردند تا عمر تکلیف هرمزان را تعیین سازد. عمر در گوشه&amp;zwnj;ای از مسجد خفته و تازیانه&amp;zwnj;ای زیر سر خود گذاشته بود. هرمزان، پس از ورود به مسجد، نگاهی به اطراف انداخت و پرسش کرد: &amp;laquo;پس امیرالمؤمنین کجاست؟&amp;raquo; تازیهای نگهبان به عمر اشاره&amp;zwnj;ای کردند و پاسخ دادند: &amp;laquo;مگر نمی&amp;zwnj;بینی، آن امیرالمؤمنین است.&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;... سپس عمر از خواب برخاست. عمر نخست کمی با هرمزان گفتگو کرد و سپس فرمان داد، او را بکشند.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;هرمزان درخواست کرد، پیش از کشته شدن به او کمی آب آشامیدنی بدهند. عمر با درخواست هرمزان موافقت کرد و هنگامی که ظرف آب را به دست هرمزان دادند، او در آشامیدن آب درنگ کرد. عمر سبب این کار را پرسش نمود. هرمزان پاسخ داد، بیم دارد، در هنگام نوشیدن آب، او را بکشند. عمر قول داد تا آن آب را ننوشد، کشته نخواهد شد. پس از اینکه هرمزان از عمر این قول را گرفت، آب را بر زمین ریخت. عمر نیز ناچار به قول خود وفا کرد و از کشتن او درگذشت. این باعث بوجود آمدن فلسفه ای شد که با ریختن آب بر زمین، یعنی زندگی دوباره به شخصی داده می شود تا مسافر برود و سالم بماند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://25century.persianblog.ir/post/49</link>
      <author>سورنا (سرباز میهن)</author>
      <comments>http://25century.persianblog.ir/comments/383168/9057854/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-383168.post-9057854</guid>
      <pubDate>Mon, 05 Mar 2012 05:48:24 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>حرف دل</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;روزها فکر من اینست و همه شب سخنم/&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;که چرا غافل از احوال دل خویشتنم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;/&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;از کجا آمده ام, آمدنم بهر چه بود/&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;به کجا می روم آخر,ننمایی وطنم/&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;بعضی وقت ها میشینم با خودم میگم ای خدا من واقعا کیم آب و اجداد من کین از کدوم نژادم از کدوم قبیلم چرا این روزها همه از ما بدشون میاد این واقعا یعنی اینکه ما ایرانیا واقعا خوبیم یا نه اونا درست میگن ما بدیم؟!&amp;nbsp;چرا نمیشه باور کرد که فرهنگ کشور دیگه رو نمیتونیم تو کشور خودمون پیاده کنیم ..........&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;راستش این روزها دارم به این فکر میکنم که آیا درسته ما که خودمون دارای ریشه ی اصیل هستیم بخواهیم درخت فرهنگی کشورهای دیگه رو تو وطنمون پرورش بدیم فرهنگی که بهش میگن بیگانه ..... &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;تو تاریخ ما داریم که گروه های مختلفی به ایران حمله کردند&amp;nbsp;مثل مغول ها ولی بعد از چند سال از خود ما هم ایرانی تر شدند پس چرا خود ما الان داریم سعی میکنیم که فرهنگ ع-ر-ب یا غربی رو تو کشور خودمون پیاده کنیم ....&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;امیدوارم یه روز منه جوون به خودم بیام و ببینم که همفکر های زیادی مثل خودم دنبال ایرانی بودن هستن تا به همه بگیم فرهنگ کشورم ایران بالاترین فرهنگه .&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;راه در جهان یکی است و آن راه راستی است.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://25century.persianblog.ir/post/48</link>
      <author>سورنا (سرباز میهن)</author>
      <comments>http://25century.persianblog.ir/comments/383168/9050329/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-383168.post-9050329</guid>
      <pubDate>Sun, 04 Mar 2012 07:51:33 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
